زنـــدگـــیِ مــن درســت از زمـــانـی آغــاز شــد کــه نگــاهـم بــه نگـــاهـی نگــران شــد
امروز هم از اون روزایی بود که منتظرش بودم و تموم شد
منتظرش بودم از چند روز پیش
فقط همین
اومدم بنویسم که در یاد بمونه اولین سالی که کسی بود تا به من هم تبریک بگه شاید خنده دار باشه ولی از همون روزی که خودم تدارک روز مادر رو برای مادرم میدیم منتظر تبریکش بودم و گفت زیباترین و قشنگترن تبریک رو هم گفت:):ایکس
ولادت بزرگ بانوی عالم و روز آسمانی ترین مخلوقات زمین مبارک[گل]
صداقت تنها در گفتار نیست صداقت شاید در رفتار هم هست و صادقانه رفتار کردن یعنی صادقانه دوست داشتن ، صادقانه محبت کردن ، صادقانه نگران بودن ...
در دنیای امروز وقتی اینگونه از صداقت را پیدا کنی حکم گنج را دارد آنقدر که کمیاب است
و تو گلِ من همچون گنجی برای من که عاشقانه صداقتت را میستایم:-*
پ.ن:اینروزها باید تمام حواسم را جمعِ یک چیز میکردم تا پوستش کلفتتر نشود اما انگار همچون کودکان بازیگوش دبستانی رفوزه شدم و الان همچون مرشدهای مکتبخانه که عاصیند از این کودکان عاصیم از دست خودم و تنها فلک و ترکه اناریست که مرا به کار آید
از فلک نترسیدم اما از شکست خوب میترسم کودک بازیگوش درون من میخواهد با مرشدش عهد ببندد که تمام تلاشش را برای موفقیت به خدمت بگیرد و حتما اینبار پیروز میدان خواهد بود چرا که عزمش جزم شده
و تو گلِ من حکم شاگرد باهوشی را داری که به دوستِ تنبل رفوزه شده یشان درس میدهد و کمک میکند تا اینبار شاگرد تنبل کلاس نباشد حتما اینبار هم همراه منی و کمکِ حالِ من اما اینبار از آن امتحان سخت هاست ها بیش از پیش نیاز به کمکت دارم میدانم که همستی همچون همیشه و سپاس برای بودنت:ایکس
بــــودن آنهــــایی که دوستشـــــن داری زمیــــن خــــدا را ریبــــاتـــر میـــکند همیشـــــه بــــــاش
دوســــــت دارم:-*
-امروز دلم میخواست مث لاک پشت لاک داشتم تا یه خورده میرفتم تو لاک خودم برای چیش رو دقیق نمیدونم ولی حس کاری جز این رو هم ندارم انگار ، روزگار عجیبیه و دل من گاهی عجیب کوچیک میشه
-دیدین آدما همیشه از داشتن یه زندگی روتین ناراضین من الان دلم یه زندگی روتین می خواد اما ، با اینکه الان هم چندان هیجانی نداره زندگیم
-مدتیه انتظار هر روز و زمانی رو که میبرم میاد اما نه به قشنگی چیزی که انتظار داشتم گاهی سخت حتی ، اما با این حال شدید منتظر تابستونم و ماه رمضونش
-نمیدونم چرا ولی بغض و دیگر هیچ
بالاخره سال 90 با تمام فراز و نشیب های زندگی به پایان رسید.
سالی پر از تجربه های جدید، شیرین و تلخ، سود آور و زیان بار، امید بخش و نا امید کننده ، لمس مهربونی و بی مهری ، عزت و بعضا خاری به پایان رسید.
تو این سال نزدیک های زیادی دور شدن و آشناهای زیادی نزدیک، ولی اگه بخوام ترازویی بزارم این وسط و بسنجم چی به چی سنگینی می کنه، شاید سنگینی خوشی به غم سنگینی 10 تن به یک گرم باشه و این میسر نبود به جز با عنایت خدا...
خدایا امروز نیومدم اینجا تا فقط تبریک گوینده ی سال نو باشم، اومدم که بگم اگه الان اینجام و دارم می نویسم، اگه کنار خانوادم نشستم و می تونم سال جدید رو کنارشون جشن بگیرم، اگه تونستم بزرگترین نعمت سال 90 " معشـوقی عاشـق " رو حفظ کنم، همش لطف تو بود... لطفی که از صدقه و خوبی های والدین و بزرگترام و دعای خیر اونها شامل حالم شده.
خدایا اولین روزه ساله، می گن دعا کنید ، دعا می کنم، نه به اندازه ی کوچیکی خودم ، به اندازه ی بزرگی تو دعا می کنم، سال 91 شروع بندگی و در نتیجه ی اون سعادت و سربلندی در تمام ثانیه های من و معشوقه ی عزیزم باشه...
خدایا تو قوی و من ضعیف ، تو خالق و من مخلوق ، تو بی نیاز و من نیازمند هستم، اینها رو می خوام تو این روز یاد آوری کنم و ازت می خوام حافظ زندگیمون باشی چون فقط قدرت تو رو توانای این کار می بینم....
و در نهایت این روز مبارک و فرخنده رو به همه ی دوستان تبریک می گم و آرزو دارم سال 91 شروعی بر شفای مریضان، آزادی زندانی های بی گناه،آبرومند و نیازمند ، پاک شدن دلها و بخشیده شدن گناهان باشه...
خیلی از موارد یادم رفت پس صرفا جهت اطمینان می گم ، انشاالله شروع اون خیری که خدا برای بنده هاش لایق دیده رو تک تکمون تو سال 91 بچشیم.
**********
پی نوشت : از قدیم گفتن چیزی که عیان است، چه حاجت به بیان است ، ولی من خدمت دوستان عرض می کنم که احیانا سوء تفاهمی ایجاد نشه.
از محتوای کلام و طریقه ی بیانم به وضوح مشخصه که این قلم، قلم توانا و رسای نویسنده ی وبلاگ تا به امروز " معشـوقی عاشـق " نیست.
امروز برای اولین بار به صرف عدم حضور " معشـوقی عاشـق " و خاص بودن یوم و همچنین حس علاقه ی ایشون به حضور و بیان چند کلام، بنده ( " عاشقی معشوق " ) ، هر چند با قلمی بسیار ضعیف تر تصمیم به نوشتن گرفتم.
امیدوارم ضعف لغوی و نگراشی بنده ی حقیر رو با بزرگی وجود پر مهرتون ببخشید.
هنوز هم مثل بچگی سال که نو میشود شعف خاصی دارم برای خریدش ، دید و بازدیدش ، تعطیلاتش سفره هفت سین چیدنش ، عیدی گرفتنش حتی
و این شعف کودکانه را دوست دارم جنسش شاید کودکانه باشد اما دلایلی هم برایش وجود دارد که میتواند بزرگتر از این حرفها باشد سال که نو شود و تو باشی یعنی خدا عیدیش را پیش پیش داده و یک سال دیگر اجازه ی زندگی کردن ، سال که نو میشود خدا خیلی چیزها را تازه میکند و این یعنی تا هنوز خلقت و تغییر همه چیز تنها برای بشریت است شاید بچه ها هم این چیزها را درک میکنند و اینگونه شاد به استقبال نــــوروز میروند شاید
سال که نو میشود یک سلام دارد و یک خداحافظ ، بدرود از سال قبل و درودی که به سال جدید میگوییم گمان میکنم این بدرود و خداحافظ گفتن از هر خداحافظی کردنی شیرین تر است انگار همیشه هم خداحافظی کردن ها تلخ نیست آخر اینبار حتما سلامی از پی خداحافظی خواهد بود و شیرینی سلام تلخیش را در خود حل میکند
و امروز
باید بدرود گفت به سال 90 و دستمال سپید برایش تکان داد سال 90 سال عجیبی بود پر از اتفاق پر از تجربه
گاهی پر از ترس گاهی پر از استرس گاهی اتفاقاتی را تجربه کردم که حتی فکر
نمیکردم توان مقابله با آن را داشته باشم اتفاقاتی که از تمام خدادهای این
بیست و یک سال زندگیم سختتر بود و اما گاهی آنقدر شیرین که طعمش را هرگز
نچشیده بودم
خوب بخاطر دارم یک روز گرم تابستان در آن آخرین روزهایش و آخرین ساعاتش تصمیمی گرفته شد تصمیمی که آرامش عجیب و وصف ناپذیری ارزانیم کرد آرامشی که تا هنوز ادامه دارد و من حظش را میبرم
سال 90 پر از اتفاق بود اتفاقهایی که گاه خیلی شیرین بود و گاه خیلی تلخ
اما اتفاقهایی که در تک تک آنها رنگ خدا دیده میشد در تک تکشان
و پر از درس ، همین سال بود که به حکیم بودن خدا ایمان آوردم ، ایمان آوردم که آنچه بخواهد و مقدر کند جز به خیر نیست و نخواهد بود ایمان آوردم که هرگز دستی را که گرفته رها نخواهد کرد حتی اگر آن دست لایقش نباشد
همین هاست که باعث شده این سال را بیشتر از هر سالی دوست داشته باشم و
خاطراتش را چه خوب و چه بد تا ابد در ذهنم نگاه دارم چرا که بیشتر از هر
روزی رنگ خدا دارد
سال نود بیشتر از تک تک این بیست و یک سال دوستت دارم و دلم هوای روزهایت را میکند میگویم به رفیقت سفارش کن تا آن هم به اندازه ی تو زیبا باشد کاش مثل تو باشد کاش
خداوندا سپاس برای همه چیز برای تک تک روزها و شبهای سال 90 که بهترین بود و تقاضای عفو برای تمام کردارهای ناپسندم که ناخشنودت کرد وقتی اینگونه از 90 گفتم حتما همه فکر میکنند حالا که میرود دلم گرفته که شاید سال بعد اینونه نباشد ولی من شادم زیرا تویی که اینگونه زیبا قرارش دادی سال بعد و تمام سالهای بعدش را هم کنارم خواهی بود و روزها را به همین زیبایی میسازی بازهم سپاس
ارمغان پاییز من از آمدن تو به زندگیم نزدیک به شش ماه میگذرد و زندگی من از همان شش ماه قبل زیبا شد که تو آمدی بارها گفتم و باز میگویم که زندگی من از زمانی آغاز شد که نگاهم به نگاهی نگران شد از تو هم سپاس فراوان برای تمام خوبیهایت:*
کاش امسال بزرگ شوم
پ.ن: تبریک گفتن پیشاپیش رودوست ندارم ، دوست دارم عید که شد تبریک بگم تا حلاوتش بیشتر حس بشه اما گمان نکنم وقت کنم لحظه ی سال تحویل بیام و تبریک بگم پس اجبارا الان میگم ولی شما بعد تحویل سال بخونیدش:دی
سال نو مباررررررررررررررک
امیدوارم برای همه سال زیبایی باشه این سال که قطعا هست به قول علی ضیا (مجری برنامه نیمروز) مراقب خوبیاتون باشین دنیا به خوبیاتون نیاز داره
زبانتون که به دعا متبرک شد نام من رو هم لابلاش بیارید:) ممنون از نگاهتون
باز هم افکار من چون اسبي افسار گسيخته در مغزم هجوم آورده انگار يک گله اسب وحشي به سمت مغزم مي تازند قدم زدن آرامم ميکند گام بر ميدارم و به دانه دانه ي افکارم سر و سامان ميدهم
صدايي مرا ميخواند اين افکار سرگردان توهمم را هم بارور کرده؟صدا تکرار ميشود و بلندتر ، نه انگار اين صدا از عالم حقيقت است آري صداي آن مرد است که روي نيمکت تکيه داده چهره اش آشناست مسيرم را به سمتش منحرف ميکنم و کنارش مينشينم دل خوشي از او ندارم غرق فکر کردن بودم که رشته ي افکارم را پاره کرد
سر حرف را باز ميکند از حال و احوال خودم تا پدر و مادر و کل خاندان را جويا ميشود و من فقط پاسخ ميگويم چندان حال احوالپرسي ندارم سرم را ميچرخانم و به طبيعت پيش رو خيره ميشوم باز هم شروع به صحبت ميکند ميگويد فلاني ماشين نو خريده ، ماشين نو و ماشين قديمش را با جزئيات شرح ميدهد و اينکه گران خريده ارزان فروخته و کل حرفش اين بود که چند وقت پيش از همان آدم قرض خواسته و او به بهانه اي از دادن امتناع کرده و حالا ماشينش را نو ميکند با تبسمي به حرفهايش گوش ميکردم و سر تکان ميدادم پيش خودم ميگفتم شايد واقعا نداشته شايد داشته و خودش بيشتر به پولش نيازمند بوده
حرفش که تمام شد باز سرم را چرخاندم تا از سکوت پارک استفاده کنم دختر و پسري دست در دست از آن سمت نزديک ميشوند در حال گفتگو هستند ميگويند و ميخندند از خنده شان ناگاه لبخند ميزنم مرد آشنايي که کنارم نشسته تمام مدت به آنها خيره شده به چشمهايش که نگاه ميکنم از نگاه عتاب آلود و ابرو هاي در هم رفته اش ميترسم ساکت به آن دو خيره شده همان که دور ميشوند لب باز ميکند و ميگويد عجب آدمهايي ، دست از آبرو شسته اند در دل ميگويم شايد محرم باشند خب
در اين فکرم که صدايش مرا از فکر بيرون مي آورد ميگويد اينها را ول کن عجب هواييست ها خودش هم نميداند چه ميخواهد يک ساعت باراني و يک ساعت آفتابيست از خدا هم که ايراد گرفت ديگر توان صبرم نبود برخاستم بهانه اي آوردم و از او جدا شدم به اين فکر ميکردم که کاش بلد بوديم زود نه اصلا قضاوت نکنيم بعد به اين فکر کردم که آيا خودم اين را ياد گرفته ام؟
و تمام مسير باقيمانده تا خانه را به اين فکر ميکردم که چگونه ميتوانم ديگر قضاوت نکنم
پ.ن:دیروز به یه وبلاگ سر زدم که مطالبش قصه وار بود و فوق العاده و همين باعث شد دلم بخواد گاهي سبک نوشتنم رو عوض کنم و مهارت نوشتنم را محک بزنم
چيزي که نوشتم صرفا يک داستان بود البته اسم داستان مناسب نيست منظورم اينه که در واقع اين اتفاق براي من نيفتاده و زاده ي ذهنِ منه تنها ربطش به من اينه که اين روزا سعي دارم بزرگ شم قدم اول رو براي رسيدن به کمال برداشتم و ميخوام به مسير ادامه بدم تا به اين هدف برسم و فهميدم که متن بهترين چيزيه که ميتونه به من تلنگر بزنه و من هم شوع کردم از سوژه هاي اخلاقي نوشتن موضوعش تکراريه ميدونم اما براي شروع بد نيست جداي از اين با وجود تکراري بودن اما خودم هنوز نياز به شنيدنش داشتم
بيان نظرتون واقعا خوشحالم ميکنه و سپاس از نگاهتون و سپاس از نویسنده ی اون وبلاگ که ناخواسته منو ترغیب به اینگونه نوشتن کرد[گل]
امیدوارم مسیرم و سرانجامش به اندازه یی که میخوام زیبا و خیر باشه:)
منـو يک دنيا نيـــــــــــــــــــــــاز
دلم سفر ميخواهد ، دلم خيلي چيزها ميخواهد و اين زمانه بازيش گرفته با من انگار ، و هر بار يک بازي جديد يکبار حس ميکني مزاحمي در ميان خوشبختيت رژه ميرود از راه که بدرش ميکني اتفاقي حس شکست را در تو بارور ميکند ميپذيري که شکست نيست تنها سنگي ميان راهت بوده که فقط توانسته سرعتت را کم کند به اين نتيجه ميرسي که بايد تند تر بدوي تا جبران مافات کني دو روز از تصميم و آرامشت که ميگذرد ياد دردي مي افتي که يکي دو ماهست در جانت جا خوش کرده خيلي ها فکر ميکند فقط دردهاي جديند که انرژي را از آدم ميگيرند اما من ميگويم مهم نيست درد جدي باشد يا نه درد که باشد ضعيف ميشوي ، دل نازک ميشوي درد که باشد راه فکر را بر تو ميبندد درد که باشد خوابت هم خواب نيست درد که باشد دوست داري سرت روي شانه ي کسي باشد برايش از درد بگويي و او نوازشت کند و آرام بگويد "تحمل کن گل من اين نيز ميگذرد" درد کوچک باشد يا بزرگ فرقي ندارد درد که باشد دوست داري بشنوي اين را نه؟
خطـاب به خودم:
بازي هاي زمانه تمامي ندارند اما قدرت هيچ کدامشان بيش از قدرتي که در ذات تو نهفته شده نيست چرا که داراييهايت چنان قدرتي در تو ايجاد ميکنند که هيچ کس را ياراي تصور نيست زندگي کن بانو:*
پ.ن:دوست ندارم کسي پس از خوندن اين متن حس کنه که يا اتفاقات و مشکلات بزرگي تو زندگيم بوده يا من بزرگشون کردم آدمها فقط از چيزها و اتفاقات بزرگ زندگيشون نميگن آدمها دوست دارن از چيزهاي کوچيک و بزرگي که تو زندگيشون تاثيري داشته حرف بزنن حداقل آدمهايي مثل من گفتن نشانه ي ضعف نيست يه نوع تسکينه يه نوع يادآوري پس خواهشا بعد خوندن متن پيش خودتون فک نکنين کم آوردم که اصلا اينطور نيست ديدم اينطور فکرها رو که ميگم سپاس:)
دلم بشکنه حرفی نیست
پ.ن:خدا به بزرگیت قسم سخته خداوندگارم به عظمتت ، قدرتت ، لطفِ بی حدت قسم کمکمون کن
در عجبم که يه اتفاق چقدر ميتونه آدم رو بترسونه از ادامه ي مسير ، در عجبم که چرا براي حرکت فقط نگاهم به گذشتست و پيش روم رو نميبينم که همه چيز روشن و آرومه و انتظارِ من رو ميکشه ، در عجبم که چرا يادم رفته که دنيا و بعضي از آدماش به بودنم و حرکتم نياز دارن که اگه نداشتن من روي زمين نبودم و زيرِ زمين بودم
نميدونم
دوس دارم از خودم دفاع کنم ، بگم فقط تقصير من نبود بگم يه عالمه فکر تو سرم بود بگم از فکر خسته بودم بگم مغزم پر بود از فکرو خالي از هر چيز ديگه بگم تاوان سختيه
دوس دارم بگم تاوان سختيه ولي من از پسش بر ميام بايد بر ميام بايد نشون بدم که ميتونم
اما بازم کافي نيست چقدر عجيبه که يه وقتايي آدم حرفايي رو که قبول داره و خودش از حفظه هم نياز داره از يکي ديگه بشنوه نه؟
پ.ن:گاهي گفتن و بيان کردن حتي سر بسته ترس رو ازم ميگيره و بهم قدرت ميده اما اينبار اينطور نشد انگار فقط گفتن کار ساز نيست اينبار بايد شنيد ولي کاش اوني قراره بگه تا بشنوم بدونه چي بگه تمام و کمال بگه تا تموم شه هر چي ترسه تو وجودم